نت های زندگی ما
كسي كه مي ترسد،حلاوت عشق را نميچشد و كسي كه عشق را تجربه نكند،زندگي را تجربه نمیکند....
اگر ميخواستم براي آينده ي شما فقط يك نصيحت بكنم، ماليدن كرم ضد آفتاب را توصيه ميكردم.
آثار مفيد و دراز مدت كرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالي كه ساير نصايح من هيچ پايه و اساس قابل اعتمادي جز تجربه هاي پر پيچ و خم شخص بنده ندارند.
... اينك اين نصايح را خدمتتان عرض ميكنم:
قدر نيرو و زيبايي جوانيتان را بدانيد، ولي اگر هم ندانستيد، مهم نیست!
روزي قدر نيرو و زيبايي جواني تان را خواهيد دانست كه طراوت آن رو به افول گذارد.
اما باور كنيد تا بيست سال ديگر، به عكسهاي جواني خودتان نگاه خواهيد كرد و به ياد مي آوريد چه امكاناتي در اختيارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده ايد.
آن طور كه تصور مي كرديد چاق نبوديد.
همه چيز در بهترين شرايطش بوده تا شما احساس خوب داشته باشيد.
نگران آينده نباشيد.
اگر هم دلتان میخواهد نگران باشید، فقط اين را بدانيد كه نگراني همان اندازه مؤثر است كه جويدن آدامس بادكنكي در حل يك مساله ي جبر.
مشكلات اساسي زندگي شما بي ترديد چيزهايي خواهند بود كه هرگز به مخيله ي نگرانتان هم خطور نكرده اند، از همان نوعي كه يك روز سه شنبه ي عاطل و باطل ناگهان احساس بد پيدا مي كنيد و نسبت به همه چيز بدبين ميشويد!
با دل ديگران بي رحم نباشيد و با كساني كه با دل شما بي رحم بوده اند، سر نكنيد.
عمرتان را با حسادت تلف نكنيد.
گاهي شما جلو هستيد و گاهي عقب.
مسابقه طولاني است و سر انجام، خودتان هستيد كه با خودتان مسابقه ميدهيد.
ناسزا ها را فراموش كنيد.
اگر موفق به انجام اين كار شديد راهش را به من هم نشان بدهيد.
نامه هاي عاشقانه ي قديمي را حفظ كنيد.
صورت حسابهاي بانكي و قبضها و ... را دور بياندازيد.
اگر نمي دانيد مي خواهيد با زندگيتان چه بكنيد، احساس گناه نكنيد.
جالبترين افرادي را كه در زندگي ام شناخته ام در 22 سالگي نمي دانستند مي خواهند با زندگيشان چه كنند.
برخي از جالبترين چهل ساله هايي هم كه مي شناسم هنوز نميدانند.
تا ميتوانيد كلسيم بخوريد.
با زانوهايتان مهربان باشيد.
وقتي قدرت زانوهاي خود را از دست داديد كمبودشان را به شدت حس خواهيد كرد.
ممكن است ازدواج كنيد، ممكن است نكنيد.
ممكن است صاحب فرزند شويد، ممكن است نشويد.
ممكن است در چهل سالگي طلاق بگيريد، احتمال هم دارد كه در هشتاد و پنجمين سالگرد ازدواجتان رقصكي هم بكنيد.
هرچه مي كنيد، نه زياد به خودتان بگيريد، نه زياد خودتان را سرزنش كنيد.
انتخابهاي شما بر پايه ي 50 درصد بوده، همانطور كه مال همه بوده.
دستورالعملهايي كه به دستتان ميرسد را تا ته بخوانيد، حتا اگر از آنها پيروي نمي كنيد.
از خواندن مجلات زيبايي پرهيز كنيد.
تنها خاصيت آنها اين است كه بشما بقبولانند كه زشتيد.
با خواهران و برادران خود مهربان باشيد.
آنها بهترين رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوي تنها كساني هستند كه بيش از هر كس ديگر در آينده به شما خواهند رسيد.
به ياد داشته باشيد كه دوستان مي آيند و مي روند، ولي آن تك و توك دوستان جان جاني كه با شما مي مانند را حفظ كنيد.
براي پل زدن ميان اختلافهاي جغرافيايي و روشهاي زندگي سخت بكوشيد، زيرا هرچه بيشتر از عمر شما بگذرد، بيشتر پي مي بريد كه به افرادي كه در جواني مي شناختيد محتاجيد.
سفر كنيد
برخي حقايق لاينفك را بپذيريد:
قيمتها صعود مي كنند، سياستمداران كلك ميزنند، شما هم پير ميشويد.
و آنگاه كه شديد، در تخيلتان به ياد مي آوريد كه وقتي جوان بوديد قيمتها مناسب بودند، سياستمداران شريف بودند، و بچه ها به بزرگترهايشان احترام ميگذاشتند.
به بزرگترها احترام بگذاريد.
توقع نداشته باشيد كه كس ديگري نان آور شما باشد.
ممكن است حساب پس اندازي داشته باشيد.
شايد هم همسر متمولي نصيبتان شده باشد.
ولي هيچگاه نمي توانيد پيش بيني كنيد كه كدام خالي ميشود يا بشما جاخالي مي دهد.
خيلي با موهايتان ور نرويد وگرنه وقتي چهل سالتان بشود، شبيه موهاي هشتاد ساله ها ميشود.
نخ دندان به کار ببرید .
در شناخت پدر و مادرتان بکوشید ،هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد.
دقت كنيد كه نصايح چه كسي را مي پذيريد، اما با كساني كه آنها را صادر مي كنند بردبار و صبور باشيد.
نصيحت ، گونه ي ديگر غم غربت است.
ارائه ي آن روشي براي بازيافت گذشته از ميان تل زباله ها، گردگيري آن و ماله كشيدن بر روي زشتي ها و كاستي هايشان و مصرف دوباره ي آن به قيمتي بالاتر از آنچه ارزش دارد، است.
اما اگر به اين مسايل بي توجه هستيد لااقل حرفم درمورد كرم ضد آفتاب بپذيريد.
بی تو صحرای وجودم چون کویر
تن بدون روح...روح من اسیر
باتو میدانم مماتی نیست، نيست
بي تو جاني و حياتي نيست،نيست
بي تو دنيا پوچ و بي معناست باز
بي تو قلب مرده ام تنهاست باز
با تو باز آن شور و آن مستانگي
بي تو اينم يك جهان ديوانگي
۳۰/۱/۸۸
از شب نوشته هاي روز نامزديمون
******
دوست دارم بنويسم
دلم دوباره تنگ شده براي نوشتن از هر چيزي...
ديروز داشتم به اين فكر ميكردم كه ما آدما چقدر زود به شرايط عادت ميكنيم و همه اتفاقات اطرافمون چقدر بيرحمانه سريع از كنارمون ميگذرند...
توي ماشين در حالي كه از كار و نشستن مدام پشت ميز و مانيتور خسته بودم،چشمم كوههاي شمالي تهران رو داشت ميخورد! داشتم تصور ميكردم اونهايي كه الان روي كوهها و يا پشت اونها هستند دارند چي كار ميكنند و ما به چه كارهايي مشغول هستيم...خيلي زيبا بود. حتي برانداز كردنشون هم از پشت شيشه دود گرفته ماشين قشنگه
گاهي حس ميكنم من به اينجا تعلق ندارم. گاهي فكر ميكنم كه در زندگي قبلي ام كجا بودم كه انقدر روزمرگي زندگي ماشيني خسته ام ميكنه ولي اينا فكرهاي گذرايي بيش نيستند چون به زودي فكر گذران زندگي و بيكاري و ... ۴ ستون بدن آدم رو ميلرزونه و آدمو مجبور ميكنه دل خوش كنه به سفرهاي كوتاه مدت و روياهاي شيرين!
ديروز داشتم به اين فكر ميكردم كه اين خوبه يا بد كه آدما فراموشكارند!!!
وقتي تعطيلات تموم ميشه و آدم بر ميگرده به روزهاي عادي،انگار هيچوقت استراحتي نداشتي...
وقتي آدمي (هرچند عزيز ) از اين دنيا ميره، بعد از مدتي انگار اصلاً همچين آدمي وجود نداشته و عليرغم تلاش ذهن، كم كم خاطراتش توي زندگي زنده ها كم رنگ ميشه...
نميدونم اين خوبه يا بد...اما به اين ايمان دارم كه جهان ما يه دنياي كاملا منظمه كه مسلماً هرچيزي در اون يه خيري براي ما داره...
ياد اين شعر مي افتم كه نميدونم دقيقاً از چه كسي هست اما دوستش دارم :
"آری، آری، زندگی زیباست / زندگی آتشگهی دیرنه پا برجاست / گر بیفروزیش، رقص شعلهاش در هر کران پیداست/ ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست "
آره...همه چيز زندگي عاليه در صورتي كه خومون اونو زيبا درست كنيم و زيبا ببينيم...در صورتي كه قدر چيزهايي كه بهمون عطا شده رو بدونيم. كاري با دين و مذهب ندارم، اما بتونيم دين خودمون رو به كائنات ادا كنيم كه مطمئناً اون هم برامون اتفاقات فوق العاده اي رو رقم خواهد زد...
*****
۱۲ فروردين سالگرد نامزدي ما بود. انگار همين ديروز بود ...۱۲ فروردين سال ۸۹ با همه استرس ها، نگراني ها و شوق و ذوقش مثل باد گذشت و شد ۹۱...!
به مناسبت سالگردمون يه مهموني گرفتيم و بهترين دوستانمون رو توي شادي و ابراز عشقمون شريك كرديم...براي تك تك اونها آرزو كردم تا بتونند عشق حقيقي خودشون رو پيدا كنند كه در واقع هيچ لذتي در دنيا بالاتر از اين نخواهد بود...
آمين
سال نو بر همه شما عزیزان مبارک
از ته دلم آرزو میکنم تک تک شما به آرزوهاتون برسید و در سال جدید از نعمت سلامتی و برکت خدای مهربونمون برخوردار باشید...که اینا از همه چیز مهمتره
چقدر ملالغتی شدم توی چند خط بالا![]()
من الان در محل کار بسر میبرم و حسابی مشغول کار کردن میباشم![]()
دیروز که اومدم سر زدم، يه كوچولو حالم گرفته شد و نتونستم از اتفاقات اين چند روز بنويسم،آخه اومدم ديدم همه عكسهاي بلاگم از بين رفته...تا جايي كه ميتونستم و عكسها رو داشتم دوباره آپديت كردم اما دلم براي عكسهاي سفرها ميسوزه كه طي چند روز با چه مشقتي سايز و ...رو درست كرده بودم و گذاشته بودمش اينجا...اما اشكالي نداره ، همه اينا چاره داره پس نبايد خودمو ناراحت كنم
كم كم در روزهاي آينده شروع ميكنم و دوباره آپلودشون ميكنم...
جونم براتون بگه كه ما تا لحظه هاي آخر سال ۹۰ مثل همه آدمهاي ديگه در حال بدو بدو بوديم... ۲۹ اسفند انقدر شب دير رسيديم خونه كه هر دو در پيچوندن دوش گرفتن اتفاق نظر داشتيم و زودي پريدم توي رخ ت خواب!
اما مثل دوتا دختر و پسر خوب سر ساعت ۷:۳۰ بيدار شديم كه به كارامون برسيم و بتونيم سال دوم كنار هم بودن در لحظه تحويل سال رو جشن بگيريم...سفره هفت سيني كه چيديم امسال سبزه و ماهي نداشت...ماهي رو عمداً نخريديم اما سبزه رو گير نياورديم...راستش آخر شب كه داشتيم مي اومديم خونه يه بقالي سبزه داشت اما يه كاسه سفالي كوچيكشو گذاشته بود ۵۰۰۰ تومن!!!!
اي بابا مصبتو شكر، ديگه يه مشت گندم هرچقدر هم بشه ۵۰۰۰ تومن نميشه! منم راستش روح خبيث و لجبازم نمايان شد و به مجيد گفتم اشكالي نداره، امسال سبزه نميذاريم سر سفره !!!
ااااا خوب راقعا آدم حرصش ميگيره ديگه!
حالا بگذريم...با هرچندتا سين كه بود ما سال رو در كنار هم و دست در دست هم نو كرديم و تنها دعامون در لحظه تحويل سال سلامتي خانواده، دوستان و خودمون بود و در آخر هم اگه خدا لطفي كنه، كمكمون كنه امسال بتونيم از ايران بريم...
هر وقت اين جمله آخري رو ميگم يا از خدا ميخوام، يه كم ته دلم احساس ترس و عذاب وجدان ميكنم...بخدا ما ضد وطن نيستيم اما يه جاهايي واقعاً از زندگي كردن در اينجا خيلي بهمون فشار مياد...حالا بازم بگذريم...( خوب دعوا نكنيد ديگه، هر كي يه آرزويي داره )
اينجوري بگم كه چند روز اول سال نو، ما همش چتر خونه خاله كوچيكه من بوديم... آخه امسال خيلي تنها بودند و مجيدم هم مهربون، دلش نمي اومد به بچه هاش نه بگه و شب و روز اونجا براي خودمون جشنواره فيلم راه انداخته بوديم![]()
حال مگ مگولي هم بعضي از شبها زياد تعريفي نداشت...آخه انگار خيلي درد داشت و خيلي نگرانش بودم. آوردمش خونه خاله اما انقدر بي تابي كرد كه ساعت ۳ نصفه شب مجبور شديم با پسر خاله ام ببريم بگذاريمش خونه و توي اتاق خودش...حالا بماند كه چه خرابكاري كرديم و اون موقع شب چقدر سر و صدا راه انداختيم![]()
امسال خيلي دوست داشتم به يه سفر بريم اما با مجيدم توافق كرديم كه مرخصي هاي عزيز رو نگه داريم و در يك موقعيت مناسبتر حسابي بزنيم به بدن...الانم اين دو روز اومديم سر كار كه عشقم هم زبونش سر مدير عامل دراز باشه و از فردا دوباره بخور و بخواب شروع ميشه![]()
اوه اوه يه اتفاق خيلي خوب كه افتاد قبل از عيد :
روز آخري كه مجيدم رفت سر كار و من در حال رنگرزي كله بودم، با يه سورپرايز فوق العاده مواجه شد كه انقدر منو خوشحال كرد كه وسط خيابون از كاري كه خدا برامون كرده بود اشك ميريختم و جيغ ميزدم...
اولش اصلا دوست نداشتم مجيد روز ۲۷ اسفند رو بره سر كار اما بعداً با ذات مهربونم ارتباط برقرار كرده و خودمو راضي كردم كه شرايط مجيد با من فرق داره و اون كلي مسئوليت به گردنش داره...
خلاصه بعدازظهرش كه رفتم دنبالش ميخواستيم با پسرخاله ها، آقاي همسر مهربون رو برداريم و بريم اكباتان خريد كنيم...مجيد همش توي ماشين خوشحال بود و ميگفت يه سورپرايز برات دارم اما بدجنس هرچي م*ا*چش كردم نگفت چيه!
آخرش وقتي رسيديم يه پاكت از توي جيب كاپشن درآورد و داد به من...نميتونيد تصور كنيد قيافه من چطوري بود وقتي در پاكت رو باز كردم...اينطوري شدم-----> ![]()
يه عالمه ( اون موقع چشهام سياهي رفت!!!) تراول چك ۵۰ تومني نو توش بود!!!!!!!!
مجيد كه منو ميشناخت از قبل تمهيدات جلوگيري از جيغ بنده رو فراهم كرده بود و حسابي منو در بازوهاي خويش مهار كرده بود كه دست از پا خطا نكنم...ها ها ها
حالا سوءتفاهم نشه ها...من از ديدن اونهمه چك پول تعجب كردم اما بعد با شنيدن اينكه از كجا اومده خوشحالي ام ۱۰۰ برابر شد...
راستش قبلش يه داستان براتون بگم كه شما هم متوجه بشيد خوشحالي من از كجا بوده:
چند روز مونده به عيد وامي كه چندماه براش دويديم و خيلي وقت بود حقمون بود بگيريم اما نداده بودند! رديف شد خدارو شكر و قصدمون اين بود كه بذاريمش كنار براي خرداد كه موعد رهن خونه هست و حتما به پول نياز پيدا ميكنيم...
يك نفر كه به دلايل سياسي نميتونم بگه كي، نياز به پول داشت و با اينكه يه كمي غصه دار بودم از شرايط اخير و رفتارهاي ديده شده در ماههاي اخير، اما باز دلم نيومد بدجنسي كنم و به عشقمي گفتم كه ۱ ميليون از اون پول رو به ايشون تقديم كنيم تا شايدگره اي از كارشون باز بشه...گرچه ميدونستم كه اين پول برگشتي نخواهد داشت اما همه فكرم اين بود كه اگه ما به كسي كمك كنيم حتماً كسي هم موقع نياز به ما كمك خواهد كرد...
چند روز بعد هم يكي از همكاران مجيد نياز به پول داشت و مجيد از من اجازه گرفت
كه ۱ ميليون از پول رو تا فروردين بهش قرض بديم تا كمكش كرده باشيم...اونم رفت و آخري از همه جالب تر بود...
يكي از همكاران ما كه يه مقدار شرايط نامساعدتري داره نسبت به بقيه، يه مدتيه بعد از سالها با هزار قرض و بدهكاري تونسته يه خونه كوچيك بخره و ما از شنيدنش خيلي خوشحال شديم اما گويا اون آقا دم عيدي دبه كرده و ۳ ميليون اضافه تر ميخواد ازش بگيره... همكارم داشت برام تعريف ميكرد كه آقاي فلاني خيلي گيره بنده خدا و داره به هر دري ميزنه كه ۳ ميليون پول جور كنه حتي يه پيكان داره زير پاش و باهاش كار ميكنه رو گذاشته براي فروش اما كسي ازش نميخره... از شنيدن شرايطش خيلي ناراحت شدم ...گرچه توي اين دوره زمونه وضعيت هيچكس شايد از ديگري بهتر نباشه و همه به نوعي انقدر درگيري و گرفتاري دارند كه آخر برج بازم ۸ شون گروي ۹ شون هست اما آدم كه سنگ نيست، خيلي سخته ديدن گرفتاري آدما...
شب تا صبح خيلي فكر كردم و ديدم اصلاً نميتونم از كنارش راحت رد بشم، گويا اون آقاهه از هركي كه خواسته بوده نتونسته بوده حتي ۱ ميليون دم عيدي پول قرض بگيره...صبح با مجيد راجع بهش صحبت كردم...با اينكه ميدونستم پول چنداني از وام گرفته شده باقي نمونده اما دل رو زدم به دريا...مجيدم با آغوش باز پذيرفت و گفت من بهش جوري ميگم كه انگار چيزي نميدونم كه به غرورش هم بر نخوره ( چون اصلاً از ما درخواست كمك نكرده بود و حرفي نزده بود )
سرتون رو درد نيارم فقط يه جمله اون آقا بود كه از ته دل بهم احساس رضايت و خوشحالي داد...گويا وقتي مجيد بهش اين پيشنهاد رو كرده بوده كه ميخواد بهش پول قرض بده بعد از كلي تشكر گفته : " خدا بهتون بركت بده،واقعاً آبروي منو خريديد..." و اشك توي چشماش بوده!
انقدر خوشحال شديم كه تونستيم كمكش كنيم كه نگو...واقعاً نميدونستم شرايطش انقدر بحرانيه!
خلاصه اون مبلغي كه توي پاكت بود و مجيد داد بهم...۲ ميليون تومن پاداش بود!
وقتي مجيد مبلغش رو گفت و عنوان كرد كه همينجوري مدير عامل داده فقط براي پاداش، انقدر باورش برام سخت بود كه داشتم ديوونه ميشدم...
باورش سخت بود كه خدا چقدر سريع و درجا جواب آدم رو ميده...چقدر كائنات قوي و موثر در حق اعمال ما اثر ميكنند..تمام خوشحالي و ذوق من از اين بود. شايد هيچي ( حتي حقوق و عيدي كه آخر سال گرفتم) انقدر نتونسته بود خوشحالم كنه به حدي كه اشك شوق بريزم...
نميدونم ميتونم عمق احساسم رو از اين موضوع بيان كنم يا نه اما اميدوارم براي تك تك آدما به همين واضحي و خوبي اتفاق بيفته تا بتونند احساس منو درك كنند...
تنها كاري كه ميشد كرد در اون لحظات، فقط شكر، شكر و شكر خداي بزرگ بود و همه انرژي هاي مثبتي كه در اطراف ما وجود داره...خدا كنه كه خدا بهمون قدرتي بده كه بتونيم حتي كمترين كمكي به افراد نيازمند بكنيم...
ببخشيد كه طولاني شد و فعلاً باي باي تا بعد...
بوی خوش نوروز؟... نه که بوی خوش عید است
رو پنجره بگشا که نسیم است و نوید است
شو خار غم از دل بکن ای دوست
که نوروز هنگام درخشیدن گلهای امید است...
نوروز بر همگان خجسته
بهترین ها رو در سال جدید براتون آرزو دارم...
پست قبلی رو میخوندم که دیدم چقدر شور و شوق داشتم...راستش یکمش دود شد رفت هوا!!!
واقعا راسته که میگن آدم از یه ثانیه بعدش هم خبر نداره. ما ۵ شنبه بعد از خريد زودي رفتيم خونه تا مگي خانم باردار تنها نباشند و احيانا در زمان زايمان كنارش باشم...ديدم علائم زايمان رو داره و كلي خوشحال بوديم...يه كمي از تميزكاري خونه مونده بود كه مجيد گلم همراه با داداش جونم داشتند كارها رو كم كم انجام ميدادند منم بالاي سر مگي خانم بودم و نازش رو ميكشيدم...
ساعت ۵ و ۶ و ۷ و ۸ هم گذشت اما از بچه خبري نشد كه نشد...ديگه خسته شده بودم ولي باز هي صبر ميكردم...خلاصه دردسرتون ندم كه من با چشماي نگران تا ساعت ۱۱:۳۰ شب منتظر رسيدن ني ني بودم اما ....
بلاخره زنگ زدم دكترش و ميگفت بايد بياريش بيمارستان اگه درد داره..اما نشونه اي از درد در وجود مگي وجود نداشت...اين شد كه با نگراني يه نيم چه خوابي رفتم، اون چه خوابي!!! همش در حال ديدن كابوس بودم...خواب ديدم انقدر دارم شكم مگي رو فشار ميدم و دمش رو ميكشم كه دمش كنده شده ![]()
ساعت ۷ صبح مثل فنر از جا پريدم تا به مگي خانم سر بزنم، با كمال تعجب ديدم كه هيچ آبي از آب در ايشون تكون نخورده...ظهر بردمش پيش دكترش و كلي از بچه ام عكس و سونوگرافي گرفتند و خيلي اذيت شد حيوون![]()
آخرشم بهم گفت ني ني توي شكمش نيست و فقط چند تا غده بزرگ توي كليه راستش رويت ميشه!!!
تازه خيلي لطف كردند كه اينم بهم گفتند، اونم در اثر سوالات مكرر من!
تازه زحمت كشيده و اعلام كردند كه درماني خاصي هم نداره...خيلي غصه دار بودم اين جمعه!
همش به اين فكر ميكردم كه با وجود اين همه وابستگي به مگي، چطور ميتونم يه روزي خدايي نكرده تحمل كنم كه كنارم نباشه![]()
![]()
دوباره امروز بايد ببرم عكس و آزمايشش رو به يكي از دوستان كه دامپزشكه نشون بدم كه ببينم اونم اين حرفها رو تائيد ميكنه يا نه...
فقط اميدوارم كه چيز مهمي نباشه و مگ مگولي خانم بزودي خوب بشه...
امروز دعوتنامه تبريز هم بدستمون رسيد...با اين اوصاف شايد بتونيم بريم سفر
بدجوري دلم هواي شمال و يه جاي سرسبز رو كرده...حيف كه اين روزا انقدر اونجاها شلوغه نميشه به راحتي يه سفر با آرامش رو داشت...
اميدوارم خدا جون مهربون هرچي براي ما مقدر كرده همون بشه كه مطمئنم بهترين ها رو برامون ميخواد...
دعا ميكنم به همه شما تعطيلات خوش بگذره و با كلي انرژي، يه سال عالي رو شروع كنيد![]()
نمیدونم یادتونه یا نه اما چند وقت پیش عشقمی سورپرایزم کرد و برنامه سفر عید رو بهم پیشنهاد داد که بریم خطه شمال و شمال غربی کشور...یعنی از آذربایجان و اینا شروع کنیم و به رشت و ... برسیم...منم که بی جنبه کلی ذوق مرگ بودم و هی پیش خودم پز میدادم!
حالا اینجوری خدا جواب کارامو داد:
از قضا بعد از مدتهای مدید، كه دختر خانم خوشگل ما، پا به پسرهاي خوشگل و اصيل زاده نميداد، يكدفعه فيلش ياد هندوستان كرد و خيلي خيلي شانسي، طي يكي از ديدارهاي اخير با نجيب زاده يكي از دوستانم،ايشون (مگي خانم ) باردار شدند!
چند روز پيش كه با مادر شوهرش صحبت ميكردم، تاريخ دقيق زايمان رو بر حسب زمان جفتگيري بهم گفت. اون وقت بود كه ديدم بله ه ه تموم نقشه هامون نقش بر آب شد... اونم درست وقتي كه حدوداً يك ماهي توي نوبت دريافت مهمانسراي تبريز و اردبيل شركت مونده بوديم و با چه راي زني هايي بلاخره قرعه بنام ما افتاد....
خلاصه جريان اينه كه مگي خانم ما بارداره (الهي قربونش برم) و اگه خدا بخواد ۲۵ اسفند قراره وضع حمل كنه![]()
چند شب پيش كه داشتيم با مجيد درباره سفر و برنامه ريزي اون صحبت ميكرديم، يكدفعه يادم افتاد كه اگه دخترمون ني ني واسمون بياره كه ما نميتونيم تنهاش بذاريم...اين شد كه مثل ۲ تا پدر و مادر خوب و از خود گذشته، سفر رو فعلاً بيخيال شديم و تصميم گرفتيم منتظر ني ني هاي خوشگل مگي بمونيم...اينم بگم ني ني دار شدن مگي هم خيلي برامون مهمه چون مدت خيلي زيادي بود كه ديگه تمايلي به اين كار نداشت...من ديوونه نيستما راستي ...![]()
با همه اين تفاصير مطمئنم تعطيلات عيد هرجا كه باشيم بهمون خوش ميگذره و يه استراحت حسابي ميكنيم.
اينم يه عكس از عروس خانم و آقا دوماد...
دلت را بتکان...
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"
خانه تکانی دلت مبارک
بیائیم دعاکنیم برای دیدگان آرزومند طفلی که نمیداند معنای درد را...
بیائیم دعا کنیم برای دستان بی رمق مادری که نمیداند معنی خستگی را...
بیائیم دعا کنیم...
دیروز دوباره پیش اون فرشته های ناز بودیم...یکی از دوستانمون گیتارشو آورده بود و برای بچه ها ساز میزد...بچه ها با اون دستای کوچیکشون که توش سرم بود دست میزدند و با تعجب به ماماناشون نگاه میکردند که چه اتفاقی افتاده که یهو همه چیز عوض شده؟؟؟
دلم میخواست قدرتی داشتم که میتونستم کمکی بکنم...
دلم میخواست میتونستم خیلی کارا انجام بدم...
اما تنها کاری که میشه کرد، دعا كردنه!
يكي از بچه هاي گروه ميگفت هرچي از خدا ميخواهيد امشب بهش بگيد كه بهتون بده، اما آخه با ديدن اون بچه هاي بي گناه و خانوادهاشون ديگه آدم روش نميشه از خدا چيزي بخواد...
براي همه مريض ها دعا ميكنم كه خدا يكي از اون معجزاتش رو نشونشون بده تا بتونند توي سال جديد از نعمت سلامتي و شادي برخوردار بشوند...ايمان دارم كه اگه اون بخواد همه چيز امكانپذيره...آمين
منبع عكسها : گوگل
منه گمگشته دوباره پیدا شدم...البته همچین گم گم هم نشده بودما. چندین بار می اومدم حتی صفحه پست مطالب جدید رو هم باز میکردم اما بواسطه آقای مدیر مهربون ( همسر گل بنده ) کلی کار ریخته میشد روی سرم و دست آخر بلاگفا جون هم منو می انداخت بیرون!
حتی یکبار هم کلی این مطالب رو ۱ ساعت تایپ کردم ولی یکدفعه نمیدونم دستم به چی خورد که همش تبدیل شد به صفحات وب! بعدش هم پاك شد![]()
حتما كساني كه كارمند هستند از حال و احوال اين روزاي ما خبر دارند كه دقيقا روزهاي آخر سال كه ميشه انگار كه چوب توي لونه مورچه ها كردي همه به تكاپو مي افتند و يادشون مي افته كه بابا يه كارهايي هم هست كه بايد انجامش بدهند... وصف شركت ما هم همينه متاسفانه. كل سال دهان مدير عاملين شركت رو به آسمون و سازمان محترم بالا سري بود تا هولوپ يه چند تا پروژه تپل بهمون ابلاغ كنند تا از اين الك دولك بازي راحت بشيم اما دريغ از ۱۰۰ متر ساخت و ساز! اما حالا هفته آخر اسفند كه شده ۴۰ تا ۴۰ تا پروژه تعريف ميكنند و توقع دارند طي روزهاي پاياني همه امور بسته بشه!!!
آخه من ميخوام بدونم اين آقايون كله گنده مگه خونه زندگي، همسر محترم، خونه تكوني و ... ندارند؟؟؟؟ جالب اينجاست كه هر وقت اين سوال برام مطرح ميشه، ذهن خلاق و گوگولي بنده في الفور حاضر جوابيش گل ميكنه و ميگه : بله كه دارند، خوبش هم دارند اما يه چيز خوب و ماماني به اسم پول فراوان هم دارند كه بواسطه اون هم دهان عيال محترم رو بسته نگه ميدارند و هم همه چيز اجي مجي لاترجي خوب و عالي و پاكيزه ميشه!
بگذريم بابا ما كه بخيل نيستيم اما تو رو خدا يه كم هم به فكر ماها باشيد بابا...خدا رو شكر من كار برام در درجه دومه و اينا هم يه سري غر غر هاي دوستانه بود كه فقط خواستم كمي راجع بهش درد دل كرده باشم اما واقعاً نگران مجيدم...اون بخاطر اينكه خيلي خيلي مسئوليت پذيره و دوست نداره كسي بهش بگه " چرا " خيلي از خودش مايه ميذاره...اميدوارم خدا هميشه بهش سلامتي و قدرت بده تا از پس همه چيز عالي بر بياد...
هدف اصلي اين پست نق زدن راجع به كارهاي خسته كننده نيست، مخصوصاً توي اين روزهاي عالي كه هوا هم فوق العاده شده...
اولش كمي مقدمه چيني كنم تا شما هم بدونيد قضيه چيه...راستش هر كسي توي زندگيش دنبال يه سري اهداف هست كه براش مهمه و مطمئنا براي رسيدن بهش كلي تلاش ميكنه...من و آقاي همسر هم از دوران مجردي و تاكنون يه هدف بزرگ داريم و اون هم رفتن از ايران و زندگي در يك كشور ديگه است...يا بهتر بگم مهاجرت! اينم بگم كه كلي به اين هدفمون فكر كرديم و ۱۰۰۱ دليل داريم براي اين كارمون... گرچه كه من عاشق اينجا هستم و از الان ميدونم اگه روزي قرار باشه برم، از همون لحظه دلم براي كتابفروشي هاي خيابون انقلاب، ساز فروشي هاي جمهوري، آش نيكوصفت،دوستاي گلمون، خيابون دربند و ... و... و... هزار چيز ديگه كلي تنگ ميشه اما بعضي وقتا، برخي از شرايط جوري به آدم فشار مياره كه...ميدونم كه خارج از ايران هم مدينه فاضله نيست اما در هر صورت به همون دلايل ۱۰۰۱ تايي، ما دوتايي با هم اين تصميم رو گرفتيم...اما فعلاً براي عملي كردنش اقدام خاصي نتونستيم متاسفانه انجام بديم، چرا كه شرايط كاري مجيد خيلي فعلاً سخته اما بلاخره يه كارايي هم كرديم...
خلاصه...امسال به اصرار يكي از دوستانم، توي قرعه كشي گرين كارت امريكا شركت كرديم و قراره ارديبهشت جوابش بياد...راستش شانس برنده شدن در اين مورد مثل پيدا كردن يك سوزن توي انبار كاه ميمونه ولي خوب خدا رو چه ديدي!
اندر حكايت تلاش ما براي رسيدن به اين هدف هم چيزي نيست جز دست به دامن خداي مهربون شدن! خلاصه به هركي كه ميرسيدم ميگفتم برام دعا كنه كه شانس در خونه ما رو هم بزنه چون در حال حاضر راحت ترين راه براي رفتن همينه!
حالا پيش خودتون حتماً ميگيد كه اينا رو باش چه دل خجسته اي دارند و براي چه موضوعات آبكي دارند وقت خداجون رو ميگيرند ...اگه اينجوريه باز به همون ۱۰۰۱ دليل استناد ميكنم براتون![]()
پرحرفي نكنم كه يه شب خوب خدا كه اصلا هم به فكر اينجور چيزا نخوابيدم، خواب عجيبي ديدم :
" يه باغ سرسبز و پر از درخت بود كه من و خاله داشتيم توش قدم ميزديم، يه حس دروني بهم ميگفت اينجا يه مكان مقدسي چيزيه. به خاله كه بازوهاش تقريبا بدون لباس بود گفتم اونها رو بپوشونه شايد اون تو ما رو راه بدهند. با وجود كلي آدمي كه دم در بود ما داخل شديم... توي باغ يه حياط بود كه وسطش يه ميز( يو )شكل بود و يه چندين نفر دورش نشسته بودند...ناخودآگاه توي خواب ياد شام آخر حضرت مسيح افتادم! با خاله رفتيم جلو و همش يك صدايي توي سرم ميگفت بگو چه خواسته اي داري...من كه حسابي منگ شده بودم، زبونم بند اومده بود اما خاله شروع كرد به صحبت و گفت شوهرم مريضه ميخوام كمكش كنيد ، اينا رو ميگفت و به پهناي صورتش اشك ميريخت ( در واقعيت واقعاً شوهر خاله من مريضي بدي داره و .... ) يكدفعه ديدم يه آقايي كه سفيد پوشيده بود و ريش و موي بلندي داشت اومد طرفمون و يه استخوان بزرگ گاو رو به طرف خاله دراز كرد و گفت بگير! خاله اولش بدش مي اومد اونو بگيره، مثل اينكه اون آقا متوجه شد و استخوان گاو رو طرف دهانش برد و شروع كرد به فوت كردن بهش...يكدفعه انگار كسي توي گوش من زمزمه ميكرد كه اين مسيحا نفسه! اين مسيحا نفسه! تازه انگار اونجا بود كه به خودم اومدم و به اون آقا گفتم من يه خواسته دارم اما انقدر مهم نيست كه بهتون بگم، يعني انقدر آدم اونجا هست كه شايد اونا محتاج تر باشند ( توي كله من فكر برنده شدن لاتاري بود ) اون آقا اومد طرفم و بهم ۷ تا تسبيح كوچيك داد، يعني انداختشون توي دستم...من كه داشتم از تعجب شاخ درمي آوردم كلي خوشحال بودم و همش داشتم اونا رو ميشمردم كه اونا رو براي كي كنار بذارم تا اونم به خواسته اش برسه...يكدفعه يه خانمي از پشت سرم گفت تو چطور اومدي تو؟ ما مدتهاست كه منتظريم اين آقا حتي با ما حرف بزنه اونوقت تو تونستي ازش تسبيح هم بگيري؟ منم دلم واسه خانومه سوخت و يه دونه از اون تسبيح ها رو بهش دادم اونم شروع كرد برام دعا كردن..."
وااااي ي ي...نميدونيد صبحي كه از خواب بيدار شدم چه حس خوبي داشتم، انگار همش يكي بهم ميگفت به خواسته ات ( هرچند ناچيز ) ميرسي...اين خواب رو براي يكي از دوستاي مسيحي ام تعريف كردم ، انقدر هيجان زده شده بود كه نميدونيد...ميگفت اينجور خوابها چيزي نيست كه همه بتونند ببينند...خلاصه كه اين روزا ما با شادي اين خواب حسابي سرگرميم و ميون اين همه شلوغي كار يه جورايي لبخند آرامش روي لبهامونه...حالا نه بخاطر رسيدن به نيت و اين حرفا، بخاطر آرامشي كه بعد از ديدن اون آقا بهم دست داد...
من از كوچيكي عاشق مسيح بودم..نميدونم چرا اما چندين بار كه توي زندگي ام معجزاتي رخ داد واقعاً زمانهايي بود كه اونو واسطه قرار داده بودم...
نميدونم اما اميدوارم هرچي كه هست خير باشه و همه به خواسته هاي كوچيك و بزرگشون برسند...
امروز بعدازظهر دوباره از بيمارستان كودكان مفيد بازديد داريم...اميدوارم اون فرشته هاي كوچولو اين بار حالشون بهتر باشه...از همه شما ميخوام كه از ته دلتون واسشون دعا كنيد كه بتونند سال جديد رو با سلامتي و شادي در كنار خانوادهاشون شروع كنند...
دیشب که طبق معمول توی رختخواب مشغول سر و کله زدن با خودم بودم تا خوابم ببره به یاد کار عجیبی که توی اهواز انجام دادیم افتاده بودم و از ترس کم مونده بود مجید رو صدا کنم تا اونم مثل من بی خواب بشه...
آخه یکی نیست به من گنجیشک دل بگه وقتی ميترسي مگه مازوخیسم داری که این کار را رو انجام بدی...
داستان اینطور بود که شب اولی که رسیده بودیم بعد از کلی بازی و توی سر و کله هم زدن یکی از دوستای اهوازمون که کم خرافاتی هم نیست شروع کرد به چیزای ترسناک از جن و پری و اینا صحبت کردن، یکی دیگه از دوستامون هم که کله اش درد میکرد واسه ترسوندن آدما گفت ما توی سربازی یه کاری میکردیم که ۴ نفر بتونند با یک انگشتشون یه آدم ۸۰ کیلویی رو بلند کنند!
خلاصه همه شروع کردند به مسخره بازی و دست انداختن دوست ما تا اینکه کار به کل کل رسید و امید ( یکی از دوستامون که از همه بیشتر پافشاری میکرد اینا چرت و پرته ) گفت همین الان این کار رو روی من امتحان کنید...
دردسرتون ندم بعد از فراهم کردن مقدمات و خاموشی مطلق و داوطلب شدن ۴ نفر که امید درازکش رو با ۴ انگشت بلند کنند، عملیات ما شروع شد...اینجوری بود که ۴ نفر دور میْت
كه اميد باشه مينشستند و انگشت سبابه شون رو زير بدنش قرار ميدادند بعداز تمركز ، خواندن يه ورد عجيب كه من زياد الان يادم نيست توسط اولين فرد شروع شده و اين ورد دهن به دهن خونده ميشد و دوباره به خود شخص ميرسيد...بگذريم كه بار اول بعلت گرم بودن كله دو سه تا از بچه ها هي مسخره بازي شد و ورد و اشتباه خوندن و كلي خنديديم اما بلاخره بعد از ۴ بار خوندن اون كلمات عربي اتفاقي كه همه منتظرش بوديم افتاد :
حال و هواي من خيلي جالب بود...با چشماي از حدقه بيرون زده داشتم نگاه ميكردم كه ازشون سوتي بگيرم و اسباب دلقك بازي و خنده فراهم بشه اما با انجام دادن اون كار لعنتي ديگه كم مونده بود چشمام بيفته روي فرش!!!!!
اميد ۷۸ كيلويي ما مثل پر كاه توي يه چشم بهم زدن از زمين بلند شد و تا ارتفاعي نزديك به لوستر بالا رفت و خيلي آروم اومد پائين!!!!!
خدايي من كه ترجيح دادم ديگه حرفي نزنم...راستي اينم بگم كه كسايي كه زير اميد رو گرفته بودند هم همچين آدماي پروار و هركولي نبودند و همشون كسايي بودند كه اين كار رو مسخره ميكردند!
قيافه بچه ها مخصوصاً پسرا ديدني بود...ها ها ها يكي داد ميزد يكي ميگفت تو بلند كردي، اون يكي رفت آب بخوره...هه هه
هنوز هم آدماي پر رويي مثل منم بودند كه با وجود شك دروني باز سر حرفشون بودند كه اين چيزا اراجيفي بيش نيست![]()
خلاصه كه آدماي كم اعتقاد يه گروه ۴ نفري ديگه شديم واسه اينكه اينبار خودمون تست كنيم تا ثابت بشه كه اون گروه قبلي دغل بازي درآوردند و فقط از زور بازوشون استفاده نمودند...
اينبار هم بخاطر اينكه خودمون رو ثابت كنيم و روي اونا كم بشه گفتيم از كاميار نگون بخت (داداش بنده) كه وزن بيشتري (حدوداً ۸۰ كيلو ) داره استفاده كنيم... ۲ تا از ماها دختر بوديم كه دماغمون رو ميگرفتي جونمون در ميرفت!!!! و دو تاي ديگه پسر بودند...
خلاصه دوباره اون ورد و تمركز شروع شد...فكرهاي عجيبي از سرم ميگذشت...بهمون گفته شده بود كه حسابي به اين تمركز كنيم كه ما ميتونيم كامي رو بلند كنيم اما راستش من كه چشم آب نميخورد فقط منتظر اون لحظه بودم كه كاميار سنگين وزن از جا تكون نخوره و من به همه بخندم!
متاسفانه من هرگز به خواسته ام نرسيدم...چون ورد كه تموم شد كاميار مثل فنر و به راحتي بلند شده و حتي از اميد هم بالاتر رفت!!!!!![]()
اي ي ي ي بابا اين چه وضعيه! بخدا من انقدر زور ندارم كه يه انگشتي حتي پاي كاميار رو هم بلند كنم...پس چه اتفاقي افتاد...
اينجا بود كه ديگه بچه ها كم كم ترجيح دادند روش بيخيالي رو اجرا كنند...داداش يكي از دوستام كه حسابي شاكي شده بود و مدام ميگفت نكنيد بابا شماها داريد توي قوانين متافيزيك و جهان دست ميبريد!!!!!
ولي من كه فكر نميكنم كار ما انقدر بزرگ باشه كه به اين چيزا مربوط بشه اما فقط هضم كردنش برام يه كم سخت بود كه چه جوري شد ... نميدونم كسي تا حالا همچين تجربه اي رو داشته يا نه اما مطمئنا با خوندن اين نوشته خيلي ها ميگن چرته اما من خودم امتحان كردم و در صورت چرت بودن هم توضيحي براش پيدا نكردم متاسفانه!
ديگه اينجورياست... گفتم اينم بنويسم شايد يكي باشه كه از اين چيزا سر دربياره و اينكه با وجود همه اين چيزا بود كه سفر به ما خيلي خوش گذشت...با كلي خل و چل بازي![]()
جاي همه خااااااالي...
| Design By : Pichak |







